جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)

109

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى)

و وقتى كه پيامبر به مسلمانانِ نخستين امر كرد كه براى نجات از فشار و تضييقات قريش به‌سوى « حبشه » مهاجرت كنند ، جعفربن ابىطالب رهبرى مهاجران را به‌عهده گرفت و از همه بيشتر پسرعموى خود را دوست داشت كه هردو در سايه پدر او ابوطالب ، بزرگ شده بودند . و ابوطالب در تاريخ اسلام نخستين كسى بود كه در دوستى محمد و دعوت به يارى او شعر گفت و كمترين آزار به محمد او را رنجيده خاطر مىساخت . در روزى كه سوداگران قريش به او خبر دادند اگر محمد از راه و روشى كه در پيش گرفته دست نكشد ، تصميم گرفته‌اند او و محمد را بكشند ، چشمان ابوطالب پر از اشك شد ، اما نه از ترس كشته‌شدن خود و فرزندان و برادرزاده‌اش ، بلكه از شگفتى نسبت به وضع و موقعيت محمد و واكنشى كه سوداگران در مقابل او نشان داده‌اند . خلاصهء داستان آن‌كه : قريش وقتى توطئهء نابودى محمد را طرح نموده و خواستند او را به قتل برسانند ، به نزد ابوطالب آمده و از او خواستند كه محمد را به آنها تسليم كند و او خوددارى كرد . و محمد به راه و دعوت خود ادامه داد و قريش هم به توطئه‌هاى ناجوانمردانه خود . . . آنها براى بار دوم و سوم به نزد ابوطالب آمده و به او گفتند : اى ابوطالب ! تو از نظر سن و مقام ، پيش ما محترم هستى . ما از تو خواستيم كه از پسربرادرت پشتيبانىنكنى و تو حرف ما را نپذيرفتى . به خدا سوگند ! ما ديگر نمىتوانيم صبر كنيم و ببينيم كه از پدران ما بدگويى شود ، عقايد ما احمقانه به‌حساب آيد و خدايان ما پر از نقص و عيب معرفى گردند ! و تو هم پسر برادرت را تحويل ما ندهى . ما مجبوريم با تو و او بجنگيم ، تا يكى از دو طرف از بين برود . . . . موضوع به گوش محمد رسيد . سر به زير انداخت و سكوتى كرد كه تاريخ هستى در برابر آن مبهوت و بىحركت ماند . نمىدانست كه پس از آن روش او چه خواهد بود : آيا تاريخ در همين راه به سير خود ادامه خواهد داد ، يا سرنوشت آن تغيير خواهد يافت ؟ در سخن واحدى كه لب‌هاى اين مرد براى اداى آن باز شد ، تكليف